تبليغاتX
سرد سبز

 

 

تازه وارد دانشگاه میشوی

هوای حوصله ابریست...

ایام میگذرند...

۴ یا ۵ ماه شایدم شش... اصلا چه فرقی دارد؟...

آب راکد... مرداب... به چه می مانی عزیز دل؟

ناگهان کسی را میبینی که بوی عطر لیموی شمال و تلالو مروارید دریا را میدهد

دوستت برایت از او میگوید...

او هیچوقت تنها نیست...

به او علاقه دارد؟

پس میگذریم که همین گذشتن را عشق است...

زمان چه سنگین است...

برای چه باید لحظه ها را بشمارم...؟

برای چه آمده ای ای مرداب...؟

سال ها میگذرند و من...

او هنوز تنهاست...

به او علاقه ای ندارد... دیگران بسیارند....

چرا همه چیز دیر به سراغم می آید...

همیشه عقب تر از زمانم...

وقت دل به دریا زدن است ای عزیز دل...

گویا... شاید...  ... ...  ...............

روز اول از ۲۱ روز آخر:

او نیست... انگار بر روی زمین نیست...

روز دوم از ۲۱روز آخر:

هست... من هم هستم اما نمیتوانم باشم...

روز ها میگذرند... نیست... هست... ناگهان پنهان می شود...

فاصله ها کوتاه میشود... از او یک آن بدم می آید.... به خودم می آیم... او دیگر نیست...

روز ها میگذرند...

هفته ی آخر...

او نیست و من سراسر حرفم...

روز آخر:

او هست...

مثل همیشه تنها نیست ولی من سراسر حرفم...

دیگر هیچ چیز مهم نیست...

تپش های قلب....

حسی عجیب...

راه روی بزرگ را تا آخر رفتن...

از پله ها پایین میروند...

می ایستند... می ایستم...

پیش به سوی دریا ای دل...

سلامی و حرفی... کجایند آن همه حرف و گفتگو...

گمان میکردم وقت من اندک و حرف من بسیار است...

پس کجایند آن همه حرف...؟

صدای شکستن می آید...

دلی شکست...

حس عجیبیست......................

برق نیست... تاریک... تاریک...

نشستن بر روی اولین صندلی و سرگرم کردن خود...

طوفانی از مغزم میگذرد و همه ی وجودم را میگیرد...

قدمی میزنم...

آسمان آبی پر از دود و غبار...

تابش خورشید و هوای گرم ۹ خرداد...

دلم گرفته.. ای روزگار...

ساده ای ای ساده...

شاید زندگی همین باشد..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:34  توسط جاوید | 
 

 

وقتی بچه بودم عاشق این بودمکه دل و روده ی یه وسیله ای رو بریزم بیرون و از چطور کارکردنش سر در بیارم...

یکی از اینها یدونه ساعت کو کو بود که امروز عکسش رو اتفاقی توی اینترنت پیدا کردم...

یادش بخیر... چه بلاهایی که سر این ساعت بدبخت نیاوردم...

هی... کجایی کودکی.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط جاوید | 

نمیدانم فردا چه خواهد شد...

فقط میدانم وقت من اندک، حرفم بسیار... آسمان هم که بارانیست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:12  توسط جاوید | 
 
صفحه نخست
کشکول نامه
آرشیو
 
 
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
اغلب میخوانم:
رها
پسر مشرقی
به نظر شما....
دانلود جزوات و.. عمران
پایگاه آموزشی دروس عمران
Weather forcast